تبلیغات
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد

به نام خدا

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
امروز   به وبلاگ  هی فلانی! زندگی شاید همین باشد  خوش آمدید


¿به مادرم...
چهارشنبه 13 تیر 1386

بیمارم مادر جان

می دانم ، می بینی

می بینم ،می دانی

می ترسی ،می لرزی

از کارم ، رفتارم ، مادرجان

 

می دانم ، می بینی

گه گریم ،گه خندم

گه گیجم گه مستم

و هر شب تا روزش

بیدارم، بیدارم، مادر جان

 

می دانم ،می دانی

کز دنیا، وز هستی

هشیاری،یا مستی

از مادر ،از خواهر

از دختر،از همسر

از این یک ، وان دیگر

بیزارم،بیزارم ، مادر جان

 

من دردم بی ساحل

تو رنجت بی حاصل

ساحر شو ،جادو کن

درمان کن ،دارو کن

بیمارم ،بیمارم،بیمارم...مادر جان



                                                               **اخوان ثالث**

نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر 1386 و ساعت 07:07 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در یکشنبه 17 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ


¿با سه روز تأخیر
سه شنبه 25 اردیبهشت 1386

دوست عزیز! اگر حالت خوبه و حوصله دل گرفتگی رو نداری....خواهش می کنم متن زیر رو نخون..


از ساعت صفر روز شنبه آغاز شد، درست ساعت صفر. صفری به صفری زمان آغاز تولد، به صفری لبخندهای 25 ساله و به صفری صدای گامهای سکوت. می شنوی صدایم را؟
هیچ روزی از 365 قرن یک سال را به اندازه این چند ساعت در تب و تاب نیستم. یک روز بی مهتاب، یک روز تشنه، یک روز عریان. آه که بزرگترین درد ما اینست که آیا فهمیده ایم که زندگی را فهمیده ایم یا نه؟!! چه احساس عجیبی است که روز تولدم دارم، نمی دانم. ولی همینقدر می دانم که هر سال دوباره متولد می شوم و هر سال با نگاهی به یک سال گذشته خود، آه حسرت آینده را سر می دهم. ولی بی شک یکسال گذشته، پر دردترین، زجرآورترین و منحوس ترین سالی بود که پشت سر گذاشتم. یکسال پر از گمراهی، یکسال پر از تجربه های تلخ و یکسال پر از نیرنگ و فریب. نمی دانم تا بحال چند بار زهر خنجری از پشت تورا از پای درآورده است. ولی بی شک احساس مرا درک می کنی. دو ماه و سه نامرد، دو مهتاب و سه ملعون، دو شب و سه بیرحم کافرکیش....ولی...ولی هنوز زنده ام و زنده ام به کوری چشمان آن سه بی همه چیز که دوتایشان در آستانه مردنند و یکی هم در آستانه بدبخت شدن.
از نخستین ساعات 26 بود که کوله بار یکسال گذشته بر چشمانم سنگینی کرد. آه که چه نعمت بزرگیست این گریه...


چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی
---
---
انگار در من گریه می کرد ابر
من خیس و خواب آلود
بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ
انگار بر من گریه می کرد ابر


ای کاش می شد امروز اولین روز زندگیم می شد. حیف....حیف که محصور در زندان زمانیم و مسئول همه رفتارهای گذشته. به نظر تو اگر انسان برای بازگشت از اشتباهش راهی نداشته باشد، چه باید بکند؟؟
بگذریم
سال جدید زندگیم را در حالی آغاز کردم که دوستان زیادی این روز را به من تبریک گفتند. ممنون از همه دوستانی که در پست قبلی تبریکات صمیمانه خود را نثارم کرده بودند.  بگذریم که از بعضیها بیشتر از یک sms خشک و خالی انتظار می رفت ولی خب دیگر جایی برای این دلخوریها در ذهنم باقی نمانده. این سال را در حالی شروع می کنم که در لبه یک پرتگاه 6 ساله، لرزان و لغزان، ایستاده ام. منتظر که ببینم آیا به 6 سال قبل بر می گردم یا نه ، در مسیر خودم به راه خواهم رفت. لحظات سنگینی را تحمل می کنم. بدون ذره ای پیشرفت! بلا تکلیفی هم کشنده دردی است برای من. آرزو داشتم این روز را پیش یک دوست باشم. یک فرشته عاشق که هر گاه به یادش می افتم پنجه بغضی گلویم را می فشارد که چرا درکش نکردم. یک عمر مرا مدیون خود کرد و پروانه وار به بقیه پروانه ها پیوست. ولی خب، او منتظر من است. منتظر من تا در دنیایی دیگر که هیچ نشانی از آدمک و آدمکها در آن نیست به او بپیوندم. فرشته بودن سخت ساده است! انسان فرشته به دنیا می آید...ولی فرشته ماندن با وجود این شیطانهای آدم صورت و آدمهای شیطان سیرت.......آه.....ای داد!
خسته ام رفیق!...خسته!. امشب هم از آن شبهایی بود که لعنت از مهتاب می بارید. باز هم جای شکرش باقی است که چند ساعتی بیشتر به زوال مهتاب نمانده. الان و درست همین الان آرزو می کنم  که از اینجا بروم...به کجا؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...
طاقت ندارم دیگر....طاقت ندارم بخدا. تمام اتاق را سکوتی افسرده فرا گرفته و همه آسوده و بی غم خوابشان برده. به یاد شعرهای اخوان ثالث می افتم که در اینچنین سکوتی هولناک، صدای ضجه دیوار با دیوار را گوش می داد....تنهایی از این بیشتر؟؟!!

سکوت گریه کرد امشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام
***
چشمانم را اشک پر کرده است...

نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت 1386 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در سه شنبه 25 اردیبهشت 1386 و ساعت 07:05 ق.ظ


¿حرف بزن
سه شنبه 4 اردیبهشت 1386
با همه بی سر و سامانیم               باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگیم هیچ نیست         در پی ویران شدن آنیم!

آمده ام تا تو صدایم کنی                 عاشق آن لحظه طوفانیم!

دلخوش گرمای کسی نیستم         آمده ام تا تو بسوزانیم!

آمده ام با عطش سالها                  تا تو کمی عشق بنوشانیم!

ماهی بر گشته ز دریا شدم            تا که بگیری و بمیرانیم!

حرف  بزن ابر مرا باز کن

                                                     دیر زمانیست که بارانیم......!

حرف بزن حرف بزن سالهاست        

                                                      تشنه یک صحبت طولانیم!

ها به کجا می کشیم خوب من        ها نکشانی به پشیمانیم!

حرف  بزن ابر مرا باز کن

                                                     دیر زمانیست که بارانیم......!

محمد علی بهمنی

نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت 1386 و ساعت 05:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در سه شنبه 4 اردیبهشت 1386 و ساعت 05:04 ق.ظ


¿!!
شنبه 1 اردیبهشت 1386

نمیدونم چی باید بگم.  صحبتامو میزارم برای یک ماه دیگه یعنی ۶ خرداد. می دونم که اون موقع حرف بیشتری برای گفتن خواهم داشت.

حیف که نمیتونم مثل خودت برات لحظاتی آرزو کنم که سرشار از اندیشه و عشق باشه...فقط اومدم بگم تولدت مبارک!! سلام منو بهش می رسونی دیگه....؟

نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت 1386 و ساعت 01:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 1 اردیبهشت 1386 و ساعت 02:04 ق.ظ


¿
جمعه 31 فروردین 1386

با همین چشم.همین دلم

دلم دید و چشمم می گوید:

آن قدر که زیبایی رنگارنگ است هیچ چیز نیست.

زیرا همه چیز زیباست زیباست زیباست

و هیچ چیز همه چیز نیست

و با همین دل .همین چشم

چشمم دید دلم میگوید:

آن قدر که زشتی گوناگون است هیچ چیز نیست

زیرا همه چیز زشت است زشت است زشت است

و هیچ چیز همه چیز نیست

زیبا و زشت .همه چیز و هیچ چیز

و هیچ هیچ هیچ.اما

با همین چشمها و دلم

همیشه من یک آرزو دارم

که آن شاید از همه ارزوهایم کوچکتر است

از همه کوچکتر

و با همین دل و چشمم

همیشه من یک آرزو دارم

که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است

از همه بزرگتر

شاید همه آرزوها بزرگند.شاید همه کوچک

و من همیشه یک آرزو دارم.

با همین دل.

و چشمهایم

همیشه.

نوشته شده در جمعه 31 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿حدیث درد ۲
یکشنبه 19 فروردین 1386

بچه ها یادتونه ماه رمضون از همتون التماس دعا داشتم به خاطر یه دختر به نام فاطمه؟

لینک مطلب

فاطمه از پیش ما رفت...رفت به همونجایی که خدا براش لالایی میخونه...

نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 20 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ


¿روح سبز
جمعه 17 فروردین 1386

تو انتظار جاده ها نشسته ام نشسته ام
ببین از این فاصله ها چه خسته ام چه خسته ام
ای روح سبز شاخه ها ، ای عطر خوب لحظه ها
به نبض سرخ قلب تو ، وابسته ام وا بسته ام
به اعتبار بودنت ، به عادت شنیدنت
گل میده باغ پنجره، وقتی می خوام ببینمت
آه ، ای طلیعه ی بهار، تو این خزون روزگار
برای شعر زندگی واژه بیار واژه بیار
تو انتظار جاده ها نشسته ام نشسته ام
ببین از این فاصله ها چه خسته ام چه خسته ام
ای روح سبز شاخه ها ، ای عطر خوب لحظه ها
به نبض سرخ قلب تو ، وابسته ام وا بسته ام
من به فتح اسم تو، دل بسته ام دل بسته ام
از بند این همه غرور ، گسسته ام گسسته ام
برای اولین کلام ؛ تو بهترین بهانه ای
به خاطرت سکوتمو، شکسته ام شکسته ام
نمیشه این غریبه رو، رها کنی تو نیمه راه
نمیشه این شب زده رو ، اسیر کنی تو بغض ماه
زلال آب روشنم، تو بهت سرداب زمین
پر از نیاز گفتنم ، بیا ببین بیا ببین
تو انتظار جاده ها نشسته ام نشسته ام
ببین از این فاصله ها چه خسته ام چه خسته ام
ای روح سبز شاخه ها ، ای عطر خوب لحظه ها
به نبض سرخ قلب تو ، وابسته ام وا بسته ام

نوشته شده در جمعه 17 فروردین 1386 و ساعت 08:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در جمعه 17 فروردین 1386 و ساعت 08:04 ق.ظ


¿دریغ و درد
شنبه 7 بهمن 1385

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

بسی پیغامها، سوگندها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار

تو را هم با تو سوگند، آی

مکن ، مپسند این ، مگذار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او

و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم

و ببینم باز

گشوده در بروی دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ...

الا با هرچه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نباتست از تو

سپهر و آن همه اختر

زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو

سلام دردمندی هست

 و سوگندی و زنهاری

الا با هرچه هست کائنات از تو

 به تو سوگند

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را

مکن ، مپسند این ، مگذار

ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست

همین یکبار می خواهد

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا به حق هرچه مردانند

ببین یک مرد می گرید

چه سود اما دریغ و درد

در این تاریکنای کور بی روزن

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما .... برفت از دست.

****

این شعرو اخوان ثالث در سوگ فروغ سروده...منم خلاصشو اینجا از زبان خودم و با درد خودم نوشتم.

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1385 و ساعت 04:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 7 بهمن 1385 و ساعت 05:01 ق.ظ


¿وای من
جمعه 6 بهمن 1385

خدای من. هر بار آزمایشی سخت تر و هر بار شناختی بیشتر. می دونم تا آدم نشم این آزمایشا ادامه داره. خدایااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿مانده تنها حسین
جمعه 6 بهمن 1385

ای کاروان آهسته ران...

نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در جمعه 6 بهمن 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ


¿یه حدیث
چهارشنبه 27 دی 1385

چه زشت است خضوع به هنگام نیاز

                                                 و

                                                    جفا به هنگام بی نیازی

نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1385 و ساعت 12:01 ب.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در چهارشنبه 27 دی 1385 و ساعت 01:01 ق.ظ


¿فاصله ها برداشته می شود...!!!
دوشنبه 25 دی 1385

برای عضو شدن در جامعه مجازی ایرانیان( کلوب دات کام) به عنوان یکی از دوستان حمید! لینک موجود در لینکدونی رو دنبال کنید...

ممنون

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ


¿امشب
دوشنبه 25 دی 1385
 از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب !

          شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب؟

                              پشت ستونِ سایه ها روی درختِ شب

                              می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

                                                   می دانم آری نیستی اما نمی دانم

                                                    بیهوده می گردم به دنبال ات چرا امشب؟

            هرشب تو را بی جستجو می یافتم اما

             نَگذاشت بی خوابی به دست آرِم تو را امشب

                                ها....سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف !

                                ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

                                                 هر شب صدایِ پایِ تو می آمد از هر چیز

                                                 حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

                                                           امشب زپشت ابرها بیرون نیامد ماه

                                                           بشکن قُرق را ماه من بیرون بیا امشب

              گشتم تمام دنیا را یک نَفَس هم نیست

              شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

                             طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

                             باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

                                              ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

                                               آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

«محمد علی بهمنی»

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در سه شنبه 26 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ


¿فردا
دوشنبه 25 دی 1385

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به  رسم دنیا زد و رفت

 

پاشنه کفش فردارو ور کشید

آستین همت و بالا زد و رفت

 

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زدو رفت

 

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوّا زد و رفت

 

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه فردا ها رو تا زد و رفت...

 

***

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

 

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

 

هوای تازه دلش میخواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

 

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلها زدو رفت

 

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زدو رفت...

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿فعالیت جدید!
یکشنبه 24 دی 1385

آفتابلاگ

نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ


¿تقدیم به دوست صبورم...
چهارشنبه 20 دی 1385

                      

                       مثل باد سرد پائیز ، غم لعنتی به من زد    

                   حتی باغبون نفهمید ، که چه آفتی به من زد

                   رگ و ریشه هام سیاه شد ، تو تنم جونه خوشکید

                   اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

                   آسمون مست جنونی ، آسمون تشنه ی خونی

                   آسمون مست گناهی ، آسمون چه رو سیاهی

                   اگه زندگی عذابه ، یه حباب روی آبه ،

                   من به گریه هام می خندم می گم این همش یه خوابه

 

                   آسمون تو مرگ عشقو ، توی یاخته هام نوشتی

                   روی غم نامه ی تلخت که تو سرتا پام نوشتی

                   من به لحظه ی شکستن ، اگه نزدیک ، اگه دورم

                   از ترحم تو بیـــــــــــزار که خودم سنگ صبورم

                   آسمون تیشت شکسته ، من دیگه رو پام می مونم

                   منو از تنم بگیرین تو ترانه هام می مونم

                   اگه زندگی عذابه ، یه حباب روی آبه ،

                   من به گریه هام می خندم می گم این همش یه خوابه

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در چهارشنبه 20 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ


¿دعا قضا را بر می گرداند....حتی اگر محکم شده باشد....محکم شدنی
چهارشنبه 13 دی 1385

خدایا من جداً از تو مسئلت می کنم با آن رحمتی که هر موجودی را فراگرفته و به آن نیرویت که هر موجودی را با آن مقهور گردانیدی و هر موجودی در برابرش فروتن گشته و با آن مقام جبروت و بزرگیت که به آن بر هر موجودی چیره گشتی و به آن عزتی که هیچ موجودی در برابرش نمی ایستد و به بزرگیت که سراسر عالم را پر کرده و به ذات مقدست که  پس از نابودی هر موجودی باقی است و به نامهای مبارکت که ارکان هر موجودی را پر کرده و به نور تجلی ذاتت که هر موجودی به واسطه آن به تابش درآمده، ای نور واقعی، ای منزه، ای نخست اولینان، و ای واپسین آخران.
خدایا از تو می خواهم مانند خواستن کسی که احتیاجش سخت شده و نیازش را هنگام سختی ها به آستان تو فرود آمده.
پروردگارا! بر من فرود آمده بلا و گرفتاری که سنگینی آن مرا دشوار است و به من چیزی رسیده که زیر بار رفتن آن مرا وامانده کرده.
خدای من! مگر نگفتی صدای مرا می شنوی. مگر نگفتی هر کجا که باشید شما را اجابت خواهم کرد. مگر نگفتی که خوشحال می شوی زاری و تضرع بنده را به درگاهت ببینی. مگر نگفتی همراه بی همراهانی، دادرس بی دادرسانی، دوست بی دوستانی. ای خدا! ای خدای خوب! مگر نگفتی مهربانی! مگر رئوف نیستی؟
مگر قرآنت را نخواندم؟ مگر اشکهایم را که از سر بیچارگی و درماندگی بود به درگاهت نفرستادم؟ نمازت را نخواندم؟ نکند پیام آوران تو نذر و نیازهای مرا به گوش تو نرسانده اند.
خدایا! من ابراهیم نیستم. اسماعیل هم نیستم. ولی به پاکی و بزرگیت قسم که قربانی ای برایت فرستادم. چه هدیه ای از این بالاتر که انسان خودش را قربانی کند. خودت هم خوب می دانی که هنوز هم سر قول و قرارهایم هستم و اگر آن گناه را برای تو قربانی کردم، دیگر سراغ آن نخواهم رفت.
 می دانم. می دانم. گناهانم آنقدر زیاد است که سالها زمان می برد تا انسانی شوم همچون انسانی که تو دوست می داری. انسانی شوم که تو یک گوشه چشمی به او بیندازی.
ولی ای خدای مهربان! به جلال و عظمتت قسم که تمام این راز و نیازها، مناجات ها، قربانی ها و روزه گرفتن های این چند روزه را برای خودم نمی خواهم. به قول بعضی انسانها "خودم به درک".
خدایا چقدر باید صدایت بزنم تا تو به من توجه کنی.
دوست عزیزم 3 روز است که بر روی تخت بیمارستان است و دل من اینجا مضطرب و نگران. خدایا به حق دل پاکش که در روز عید قربان از من می پرسید : "حمید! تو چه قربانی ای برای خدا داری؟" و می پرسید " من برای خدا چی قربانی کنم؟" و به حق اون دل بی آلایش و بی معرفتش که چند ساعت قبل از بستری شدنش به هر دری می زد تا دل سنگ مرا بدست آورد و چه خوب هم از عهده این کار برآمد....او، الان فقط و فقط به تو نیاز دارد.
نمی دانم. نمی دانم چگونه باید دعا کنم؟ دعا کنم اورا به ما برگردان یا بگویم خدایا هر چه حکمت توست، همان. ولی می ترسم....می ترسم.
اگر این اشکها و هق هق های من هم دردی را دوا نمی کنند، اگر این مناجاتها و رازو نیازهایم موثر واقع نشده، خدایا منکه همه امامان و معصومین تورو شفیع قرار دادم. همشونو واسطه قرار دادم تا شاید به خاطر آنها هم که شده دوست مارا به ما برگردانی.
دوستم می گفت: حمید سعی کن همیشه کاری کنی که اشکها رو سر تو باشه، نه اینکه اشکهات رو سر کسی. ولی ای دوست خوب و مهربونم، ای کاش الان اینجا بودی تا ببینی که نه کسی هست که برای من گریه کند و نه کسی که این اشکها را پاک کند.
یا فاطمه زهراء! مگر انسانی با عظمت تر و عزیز تر از تو هم پا به زمین گذاشته که خدا حرف تو را هم قبول نمی کند. هر وقت اسمت را می شنوم یا می خواهم به تو متوسل بشوم، قفل می کنم و لرز عجیبی سرتا پایم را می گیرد. خوب می دانم چیزی را که بنده عزیزی مثل تو از خدا بخواهد، محالست که خدا آن را رد کند. پس ای دردانه آفرینش، ای دختر رسول بزرگ! تا کی باید در نمازت "یا مولاتی یا فاطمه، اغیثینی"  سر دهم. پس کی حرفهای مرا به گوش خدایمان می رسانی. نکند ....
یا پیامبر بزرگ! یا حسین. یا امامان بزرگ. یا امام رضا. یا امام زمان. دیگه موندم چی بگم و چکار کنم. یعنی یک نفر هم  از این بزرگان نیست که  شفاعت دوستمو پیش خدا بکنند. یا مولای غایب و پیدا. یا امام زمان. خودت که گفته بودی مریضها را شفا می دهی. گفته بودی برای فرج من بسیار دعا کنید که گشایش امور شما در آن است. چقدر نمازت را بخوانم؟ چقدر دعای فرجت را بخوانم؟
یا صاحب زمان ما. نگذار از تو و اجدادت پشیمان شوم. تو رو قسم به فرق شکافته مادرت زهرا، تورو قسم به پهلوی شکسته فاطمه زهرا.. تورو قسم به بزرگی و معصومیتش. تو رو قسم به  اون چند باری که اومدم مسجدت، تو رو قسم به چند باری که نمازتو خوندم، تورو قسم به اون چند باری که به یادت بودم. تو رو قسم به حرمت دوستی ای که بین منو تو بوده و خواهد بود. بیا و این بار هم مریض منو شفا بده....نه نه خیلی خود خواهیه. ازت می خوام همه مریضارو شفا بدی.
تو فقط یه کم حالشو خوب کن، بقیش با خودشه.
خدایا شکرت به خاطر نعماتی که به ما دادی، شکرت به خاطر سلامتی ای که به ما دادی. شکرت به خاطر عنایتی که به دوستم خواهی داشت.
عشق تویی....هر کار که حکمتت و رحمتت اقتضاء می کنه همون کارو برای ما انجام بده که خیر دنیا و آخرتمون فقط و فقط همینه.
                                                                                    «حمید»

برای اطلاع از آخرین وضعیت دوستم به پست قبلی رجوع کنید

نوشته شده در چهارشنبه 13 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿دعا کنید براش....تورو خدا
دوشنبه 11 دی 1385

بدو بدو اومدم اینترنت. همدم همیشگیم.

از صبح خیلی مضطربم. خیلی پریشونم. نمیدونم چیکار باید بکنم. امونمو بریده.

یکی از دوستام که همین دیشب کلی با هم حرف میزدیم امروز صبح فهمیدم که بیمارستانه. دارم دیوونه میشم. اعصابم خورد شده. آخرین خبری که ازش دارم اینه که خواهرش گفت «ممنوع الملاقاته». از صبح هر کار به ذهنم رسیده انجام دادم. دعای توسل خوندمو همه معصومینو شفیع قرار دادم. لحظه به لحظه دارم ذکر روز دوشنبه «یا قاضی الحاجات» رو با خودم میگم. دیگه مونم چیکار کنم براش.

دوستا. دوستای گلم. تورو خدا. خواهش میکنم ازتون. این شخص خیلی برام عزیزه. خیلی کمکم کرده. نزارید بیشتر از این ناامید بشم.

می دونم. می دونم عمر دست خداست. همه چیز دست خداست. تورو خدا نیاید این حرفا رو به من بگید که گوشم از این حرفا پره. در عوض دعا کنید براش. دعا کنید که دوباره برگرده به جمع ما. یه دعای صاف و ساده. یه دعای از ته دل. دلی که اون دوستم الان یه یه نوع سالمش خیلی نیاز داره.

میشناسیدش. اگه بعدا خودش خواست حتما معرفیش می کنم براتون.

خواهش میکنم اگه این پستو میخونید حتما براش دعا کنید که همین الان به دعای شما به شدت نیاز داره. اگه هم چیزی به ذهنتون رسید بنویسید اینجا که بعدا خودش ببینه.

خدا نکنه کسی مضطر بشه. خدا نکنه کسی از همه جا نا امید بشه

دعا کنید. دعا کنید . دعا کنید. تورو خدا. تورو خداااااا


*** ( ساعت ۱۵:۳۷) تا این لحظه که هنوز خبری نشده ازش

***(ساعت ۱۸:۴۰) تو مراقبتهای ویژست. حالش زیاد خوب نیست ولی دکترا امیدوارن جواب بده

روز بعد

***(ساعت ۱۸:۰۰) از دیروز خبری ازش ندارم. متاسفانه تا الان فقط ارتباط اس ام اسی داشتم با خانوادش. الان که دیگه کسی جواب نمیده. خیلی دلم شور میزنه...خیلی

***(ساعت ۲۲:۰۰) حالش خوب نیست....فعلاْ بیهوشه

***(ساعت ۲۳:۰۰) علائم حیاتیش ضعیفه

چهار شنبه

*** (ساعت ۱۲:۰۰) مادرش پیششه. دکترا میگن تلاش نمی کنه

***(ساعت ۱۸:۰۰) حالش فرقی نکرده

***(ساعت  ۲۲:۰۰) دکترا میگن عمل پیوند باید انجام بشه ولی اونم مشکلات زیادی داره

پنج شنبه

*** (ساعت ۹:۰۰) حالش خیلی بد تر شده از دیشب. دکترا منتظرن حالش تثبیت بشه تا اعزامش کنن

***( ساعت ۱۷:۰۰) خبر جدیدی نیست!

نوشته شده در دوشنبه 11 دی 1385 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 14 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ


¿گفتگو با خدا
چهارشنبه 6 دی 1385

خدای من! مرا چه شده است؟ دیر زمانی است که بار سنگینی را روی شانه هایم احساس می کنم. باری که شاید کم از سنگینی زندگی آینده ام نباشد. روزها و ساعتهایم را به دنبال هوای نفسم باطل کردم. عمرم را در انتظار یک یار و یک دوست همراه به ورطه نابودی کشاندم. نابودی ای که شاید به قیمت باقی عمرم تمام شود. ولی باز هم جای شکرش باقی است که هنوز هم احتمالی به اسم "شاید" در حرفهایم می آورم.
احساس چیز عجیبی است. آه که توان شعر سرودن را ندارم وگرنه زیبای جاودانه ای می شدم چون مشیری. مایایی می شدم همچون اخوان ثالث و کسی چه می داند، شاید ققنوسی همچون شاملو.
زندگی عجیب تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم و عجیب تر از آن چیزی خواهد شد که الان تصورش را دارم
معبود من! ای کاش معنی زندگی را به من می فهماندی. سخت تشنه جواب سوالاتم هستم. هر شب در کتاب "گفتگو با خدا" با تو سخن می گویم ولی هر چه با من حرف می زنی، بیشتر گیج می شوم. نمی دانم....نمی دانم کی و کجا معنی حرفهای تو برایم روشن خواهد شد ولی امید دارم که آن زمان برای من آنقدرها دیر نشده باشد. سنگینی شانه هایم روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. احساس مسئولیت عجیبی روز به روز مرا خسته تر می کند. چه بگویم، شایدم به خاطر همین مسئولیتهاست که زنده ام.
ای کاش می توانستم تکیه گاهی برای خودم بسازم و با کمک او راه خود را می پیمودم. ولی انگار سخت ترین چیز در این دنیای تو، پیدا کردن همان تکیه گاه است. از بنده های تو که مدتی است نا امیدم. می دانم...می دانم بزرگترین اشتباه عمرم تکیه به بنده تو و به بنده های تو بوده است. بنده هایی که همشان ساز آشنایی و دوستی میزنن و زمانی که دست یاری به طرفشان دراز می کنی و محبتها و کمکهای دلسوزانه ات را نثارشان می کنی، دیگر تورا نمی شناسند که هیچ، مزدت را هم کف دستت می گذارند که "حقت است".
شاید هم خاصیت انسان تو اینگونه باشد. پس بارخدایا! چرا مرا اینگونه نیافریدی؟ چرا مرا همانند برخی مخلوقاتت "بی معرفت" خلق نکردی. شاید....البته شاید من هم اینگونه باشم و حود از درون خود بی اطلاع باشم...کسی چه می داند. ولی دوست من! خدای من! من هم میخواهم با تو حرف بزنم. می خواهم از دلم برایت بگویم. از احساسم، از زندگی، از معرف، از عشق، از تو.
از تو هم میخواهم که برایم حرف بزنی. خدای خوب! با من حرف بزن. بگو برایم از خودت، از عشق، از معرفت. بگو از زندگی. برایم از قدیسان و فرستادگانت بگو. از انسانهایی همچون "لورا" که تا عمر دارم باید داغ نبودنش را بر دلم داشته باشم که چرا من آنگونه نیستم. انسانی که فرشته به دنیا آمد و فرشته هم از دنیا رفت. نشان بده اینچنین مخلوقات پاکی را که اگرچه عمر کوتاهی در بین ما زندگی کردند، ولی راه صد ساله را با این زیستنشان پیمودند. آه که چقدر دلم تنگ است.
خدای مهربان! مگر تو آن عزیز مرحوم را واسطه قرار ندادی تا پیام تو را به من برساند که با همه مهربان باشم؟ خدای خوب، خدای من! نمی دانم چه حکمتی پشت این جمله گهربار تو نهفته است. ولی بدان که هنوز نتوانستم این خواسته تورا آنطور که خواستی انجام دهم. ایوب صبری می خواهد که این فرمان تو را در همه حال انجام دهد. ولی برای من که تا بحال جر مشقت و سختی چیزی به همراه نداشته. خوب می دانم که صبرم بسیار کم است و غرورم بس زیاد. ای کاش می توانستم با همه مهربان باشم. سخت ترین، غمبارترین، دردناک ترین و شرم آورترین چیز در این دنیا این است که خالقت از تو چیزی بخواهد و تو نتوانی آن را انجام دهی.
خدایا مرا آماده کن. مرا آماده کن تا بتوانم دستوراتت را مو به مو انجام دهم. هرچند می دانم که اگر کسی حتی یکی از فرمانهایت را هم با روح و جانش انجام دهد مورد پسندت قرار می گیرد و به بهترین بهترینها هدایتش می کنی.
احساس خاصی وجودم را گرفته...
دستهایم می لرزند...
چشمهایم نمناک شده...
سرم درد می کشد
آآآآه
یک بالشت...

                                                                                   «حمید»

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 9 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿تموم شد
سه شنبه 5 دی 1385
خوشبختانه انتقال مطالب از وبلاگ قبلی به این وبلاگ به پایان رسید .

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿امید نا امیدی ( از وبلاگ قبلی)
سه شنبه 5 دی 1385

میگن دنیاست حیرونه
میگم نه دل پریشونه

وقتی که پشتت خالیه
یا تکیه گات پوشالیه
حتمی زمینت میزنن
امیدتم خیالیه


       با این چیزائی که دیدم
ترسم گرفته ترسیدم
                 دلم میخواد زار بزنم
                 سرمو به دیوار بزنم
زمین و زمونو بدوزم
گُر بگیرم تا بسوزم


               دلم میخواد زار بزنم
                 سرمو به دیوار بزنم
                     زمین و زمونو بدوزم
                       گُر بگیرم تا بسوزم

یه دل دارم کارش شکستن شده
کار دیگش تنها نشستن شده

              دلم میخواد زار بزنم
              سرمو به دیوار بزنم
                           زمین و زمونو بدوزم
                            گُر بگیرم تا بسوزم


من که تو لاک خودم بودم

یه عمریه که من مُردم

نمی دیدی مگه هرروز

سر خاک خودم بودم...

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿مقدمت مبارک....چشم دل سرایت (از وبلاگ قبلی شنبه 11 آذر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

درسته مشهدی نیستم ولی خراسانی که هستم. اینجور وقتا خراسان یه حال و هوای دیگه ای داره. یه حال و هوایی که فقط عاشقان امام رضا درک می کنن...

وقتی که خسته و دلگیر از زمین و زمون پا داخل صحنش می ذاری دلت یه جورایی میریزه... وقتی که می خوایی وارد حرمش بشی و داری دعای اذن دخول رو می خونی دلت می خواد با صدای بلند بخونی که زمین و زمون صدات رو بشنون که : آآآآی مردم من دارم ازش اجازه می گیرم وارد حرمش شم. اینجاست که وقتی اون پرده کلفت از جنس نمی دونم گبه یا جاجیم یا هر چی رو پس میزنی تا چشمت به ضریح مقدسش می افته دیگه نمی فهمی کجایی. نور چلچراغها دلت رو با خودش می بره یه جاهایی که جز احساس نیاز دیگه هیچی برات مهم نیست. بی اختیار اولین کاری که می کنی میری طرف ضریح پاک طلایی  رنگش. اول میگی سلام. بعدش اگه دلت خیلی پر باشه میزنی زیر گریه...

هر شب در خیال خویش
ضریحت را
با آب دیدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسیم
كبوتران ضریحت را
در دیدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلایى ضریح تو
طواف مى گذارم
چشم هایم شیدا
براى یك لحظه
یك ثانیه
حضور صمیمى ات را
در ضریح ترسیم مى كند
و من
بى قرار مثل یك قطره حباب
رنگین ترین رؤیا و مجنون ترین مجنون
مى گردم
 

و از خطوط سبز تخیل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
حكایت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خویش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
    *****

عشق بى نهایت
دل به زیارت تو اوج مى گیرد
اى رضا!
مى آیم به سوى تو
تو اى عشق بى نهایت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهایم
به زیارت تو
از دیدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنویت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فریاد مى زنم:
اى امام هشتمین!
اى ضامن آهوان رمیده!
تو معیار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

*****

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زیارت تو اوج مى گیرد
اى ضریح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آیم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چینند
و تو را مى ستایند
اى بزرگ ترین واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضریحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سینه ها و همه جانها
تو را مى طلبد

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿قلب شب (از وبلاگ قبلی شنبه 27 آبان 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

قول میدی تا آخرش بخونی؟

آره، بازم از اون شبا، از اون شبای سیاه، از اون شبای بی ستاره، از اون شبای تنهایی، شبهای بی پناه.
خیلی سخته. با تمام وجودم میگم که خیلی سخته. سخته که آدم تنها بخوابه. سخته که آدم با ناراحتی بخوابه. سخته که خوابت نیاد. سخته که خوابت بگیره و یه دفه بپری از خواب. تا حالا شده یه چاه تنگ و تاریک جلو پات باشه و مجبور باشی بری توش. اونم چاهی که پر از جونورای عجیب غریبه.
می خواستم بخوابم، ولی میدونستم الانه که اون کابوسهای همیشگی میان سراغم. ولی چیکار می تونستم بکنم. باید می خوابیدم. یعنی یه جورایی باید می رفتم توی اون چاه. توی چاه کابوس.
ترس عجیبی داره. نه از جنس اون ترسای همیشگی. بلکه یک نوع ترس از روی اجبار، ترس از روی خواستن، ترس از روی تنهایی. اینجا بود که گریم گرفت که خدایا! آخه چرا من باید بخوابم؟
ولی خب، همشونو دیدم. همه اون کابوسهایی که انتظارشونو داشتم. از قبل همشونو میشناختم. مدتی بود که سراغم نیومده بودن. انگار اومده بودن انتقام نبودن تورو از من بگیرن. خب...چیکار میتونستم بکنم؟ منم دادم بهشون. منم خودمو گذاشتم جلو و گفتم بگیرید هر چی میخواین. هر چی تو این مدت نتونسته بودید از من بگیریدو بگیرید.
یه جورایی آروم شده بودم. البته اونا هم آروم شده بودن. میتونستم بخوابم. ولی دیگه خوابم نمیومد.
اول این شعرو گوش کن ...


لا لا لا لا نخواب سودی نداره
 همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر، که چشمات وا بمونه
 که ماه غصه اش نشه، تنها بیداره
*****
لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
 دست هر کی می بینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما
 نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
*****
لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا
 سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اونکه
 ما رو اینجا گذاشت، تنهای تنها
*****
لا لا لا لا نخواب، اون راه دوره
 خدا میدونه، که حالش چه جوره
توی خلوت میگم، اینجا کسی نیست
 خداییش که دلم خیلی صبوره
*****
لا لا لا لا نخواب، تیره است چراغم
 مثل اتشفشان می مونه داغم
به جون گلدونا، کم غصه ای نیست
 هزار شب شد، نیومد باز سراغم
*****
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
 دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه
 اخه عاشق شدن که دست ما نیست
*****
لا لا لا لا نخواب تنها می مونم
 کمک کن قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزیزم
 مگه من مثل اون نامهربونم؟
*****
لا لا لا لا نخواب، ماه رو نگاه کن
 من اسفند رو میارم، تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه
کتاب حافظ رو بردارو وا کن
*****
لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه
 همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن
دروغه، جون دریا اشتباهه
*****
لا لا لا لا نخواب تلخه جدایی
 کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش، همه تو خواب نازن
 برای کی بخونم پس لالایی
*****
لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده
 اگه طولانی شه مثل یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی
 دروغ میگی به دل، که بر میگرده
*****
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله
 مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو ، هم شبو، هم قلبو، کشتیم
 ولی اون چی؟ چقدر اون بی خیاله
 *****
لا لا لا لا نخواب، دنیا خسیسه
 واسه کم آدمی خوب می نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است
 یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
 *****
لا لا لا لا نخواب، عاشق یه سیبه
 همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است، اما تنهاست
 پایین هم که بیوفته، بی نصیبه
*****
لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی
 پره، اما تو تنگه قصه ماهی
اونی که ماها رو بیدار نگه داشت
 الهی خواب باشه حالا، الهی
 *****
لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه
 بشین اونقدر تا که خورشید بتابه
زمونی که یقین کردم بیدار شد
 بخواب با یاد عکسی که توی قابه
*****
لا لا لا لا بخواب، بیداره حالا، دیگه باید بخوابی
 پس لالالا بخواب، دیگه تو میتونی بخوابی
 ببین خورشید اومد بالای بالا
*****
لا لا لا لا اینم بود سرنوشتم
 این از امروزم و این از گذشتم
نمیخوابم، تا تو، برگردی یک روز
 منم خوابو واسه اون روز گذاشتم
نمیخوابم تا تو برگردی یک روز...... منم خوابو واسه اون روز گذاشتم

ظهر بود که از خواب بیدار شدم. می دونی چی شد؟ نه، نمیدونی! برای اولین بار توی عمرم، صدای تنگ نفس کشیدنای قلبمو شنیدم...

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿دل دیوانه (از وبلاگ قبلی پنجشنبه 25 آبان 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

این غم پنهونی من

تو ندونستی چه تلخه

این تو خود شکستن من

تو ندونستی چه سخته

                حالا همصدا با یادت

                شعر موندنو میخونم

                میدونم که ناگزیری

                                اما منتظر می مونم...

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿صدای تو (از وبلاگ قبلی جمعه 19 آبان 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

آن روز ها

صدای تو در گوشم می پیچید

و خوابم می کرد

این شب ها

صدای تو در دلم می پیچد

و بیدارم می کند.

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿فرصت میلاد منه (از وبلاگ قبلی سه شنبه 9 آبان 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

با تو این این ثانیه ها، معنی تکرار نبودن
                                                باور آینه ها، جرئت انکار نبودن

بودنت، معجزه ی شرقی باران و عطش
                                               تو نبودی، روز و شب اینهمه تب دار نبودن

تو نه سحری، تو نه جادو، نه سرابی، می دونم
                                                تو نه آغاز یه رویا، نه یه خوابی، می دونم

تو همون آیت نوری، توی شبهای سیاه
                                                توی آوار تباهی، تو امیدی تو پناه

گر چه هنوزم فاصله ها خورشیدو از من می گیره
                                                اما نذار این شبزده باز تو تن ظلمت بمیره

ثانیه ها ثانیه ها وسعت فریاد منه
                                                کاری بکن کاری بکن فرصت میلاد منه

با تموم خستگیام با همه دلبستگیام
                                                لب خاموشم تو رو چون شعری واسه فریاد کم میاره

تو کویر تشنه ی روح من بگو باز بارون بباره
                                                تو کویر تشنه ی روح من بگو باز بارون بباره

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿کی هستی تو؟ (از وبلاگ قبلی یكشنبه 30 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

باز دستی در وجودم زنگ زد
یک نفر آمد دلم را رنگ زد
یک نفر آمد دلم را باز کرد
روح من را محو چشم انداز کرد

خدایا! یعنی دعای شب قدره که اینقدر زود مستجاب شده؟
ولی...ولی من که شب قدر برای خودم زیاد دعا نکردم...همش برای دوستام بود.
خدایا...پس یعنی دعای کی میتونه باشه...

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿یک نفر (از وبلاگ قبلی جمعه 28 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

یک نفر آهسته می خواند مرا
با صدایی خسته می خواند مرا
 

یک نفر دریاست اما در سکوت
سوی خود آهسته می خواند مرا
 

یک نفر گویی کنارم هست و نیست
از درون خسته می خو اند مرا
 

یک نفر گویی که همزاد من است
هر کجا پیوسته می خواند مرا
 

یک نفر انگار عاشقتر ز من
از همه بگسسته می خواند مرا
 

یک نفر مانند من در آینه
با دل بشکسته می خواند مرا
 

یک نفر تنها تر از من یک نفر
از جهان وارسته می خواند مرا
 

یک نفر اینجا نمی دانم که کیست
در دلم بنشسته می خواند مرا

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿آسمان نزدیک است ( از وبلاگ قبلی دوشنبه 24 مهر 1385)
سه شنبه 5 دی 1385

گفت: "بودن یا نبودن؟ پرس و جو این است"
پیش از آن پرسید بایستی که: بودن چیست؟
من در این معنی سخن گویم.
" و اوج مستی کسوت هستی است" من گویم.
پرس و جو این است، اگر باشد.
گفت او از بودن، اما من،
از شدن گویم.
گفت و گو بس، ماجرا کوتاه،
ما اگر مستیم.
بی گمان مستیم.
                                   *اخوان ثالث*

خب
شب آخره و اگرچه امیدهای آخر نیست اما شب پر نوریه که هممون میتونیم به راحتی از نورش بهره ببریم. توی این شب فقط و فقط باید به خودمون برسیم. به خودمون رجوع کنیم.  مطمئن باش اگه امشب تونستی خودتو بشناسی، به همه چی رسیدی. خدا هم همینو از ما میخواد.
یاد خودت افتادی، یاد ما هم باش... .

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿آخ آخ آخ ( از وبلاگ قبلی یكشنبه 23 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

امشب خیلی دلم گرفته...خیلی...smilie

هیچکی هم نیست باهام حرف بزنهsmilie

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿معرفت شب قدر ( از وبلاگ قبلی شنبه 22 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

قبل از اینکه شبای قدر شروع بشه خیلی به فکر فرو رفته بودم. با خودم گفتم چیکار بکنم برای این شبا؟ اصلاً وظیفه من چیه؟ توی ذهنم مدام شنیده ها و خونده هامو مرور می کردم. شب قدر، شب تقدیر، شب آینده من، شب سرنوشت، از هزار ماه بهتر و برتر.

ولی شب قدر امسال یه جور دیگه ایه برام. هر چی میخوام به خودم بقبولونم که حمید! تو باید نماز بخونی. باید قرآن بخونی. باید دعا و زیارت بخونی. باید گریه کنی. ولی نمی تونم. دلم راضی نمیشه. یه جورایی اعوذ بالله اینارو بیهورده می دونم. همش با خودم میگم آخه یه دفه بیام 20تا 30تا 40 رکعت نماز بخونم که فایده نداره. اونم نمازایی که فقط به فکر زیاد شدن تعداد رکعاتش هستم. یادمه وقتی بچه بودم میگفتن باید 100 رکعت نماز بخونیم تو این شب. با داداشم مسابقه گذاشته بودیم که کی بیشتر می خونه. خداییش کدوممون شده نماز بخونیم و یک بار یاد تعداش نیفتیم؟ بعضیا هم که برای سبقت گرفتن از بقیه  نماز های چهار رکعتی رو به  دو نماز دورکعتی ترجیح میدن تا هم وقت کمتری بگیره ازشون و هم در عوض تعدادش بره بالا.

البته خب این کارا که مال بچه هاییه که تازه به سن تکلیف رسیدن و درک چندان درستی از مسائل ندارن. ولی ما چی؟ ما که یه چند سالی هست که ارتباطمونو با خدا شروع کردیم؟ چرا نماز میخونیم؟ چرا قران میخونیم؟ اصلاً چرا قران میزاریم رو سرمون؟ فقط به این خاطر که قران چراغ هدایت ماست و در این شب نازل شده؟ میدونید تأکید من بیشتر رو کدوم خصوصیت شب قدره؟ اینکه شب سرنوشت ما آدماست. من هنوز قانع نشدم که با خوندن نماز و دعا و زیارت سرنوشت آینده من عوض خواهد شد. من هرچقدر هم که نمازم با روح باشه، هر چقدرم قرانو با همه مفهومات و تفاسیرش بخونم بازم میدونم که یک شبه سرنوشتم عوض نمیشه. کاری که انسان از روی عدم شناخت و معرفت انجام بده هیچ سودی برای انسان نخواهد داشت. پروفسور حسابیو هممون میشناسم. همیشه این شبا یاد ایشون میفتم. در خاطراتشون ایشون از شب قدرشون میگفتن که ایشون توی اتاقشون مشغول مطالعات عادی خودشون بودن و همسرشون هم در اتاق دیگه مشغول راز و نیازو مناجات و اینطوری شب قدرشونو سپری می کردن. واقعاً درس بزرگیه که این دانشمند بزرگ ایرانی داره به ما میده. نمیخوام بگم از ایشون ایده گرفتم ولی...

امسالو تصمیم گرفتم مثل سالهای دیگه نباشم. راستشو بخواین مدتیه کتابی به دستم رسیده که داره منو از این رو به اون رو می کنه. یه جورایی داره نظرم در مورد خدا عوض میشه. این کتاب مطالبیو از زبان خدا برای شخصی که این جملات برش حادث شده نقل می کنه. البته بیشتر سعی خدا در این کتاب تاکید بر خودشناسیه و انسانو به شدت به فکر وامیداره.  یکی از کتابهای عجیب روزگار. مطالبیو که من در مدت 16 سال تحصیل یاد گرفتمو زیر سوال می بره و با دیدی باز و بسیار عالمانه و موشکافانه و صد البته منطقی،  به اونا نگاه می کنه. خیلی از ابهامات ذهنی و شکافهای فکری که داشتم کم کم داره برطرف میشه. تا حالا با خودم می گفتم چرا خدا اینجوریه؟. اونجوریه؟ به خیلی از قوانین خدا مشکوک بودم. ولی الان دیگه این سوالات توی ذهنم نیست و فهمیدم که تمام این مدتو من در اشتباه بودم. یعنی اشتباه یاد دادن به من! و حالاست که واقعاً از ته دل میتونم بگم :

                    خدایا! عاشقتم.

البته هنوز جلد اول این کتابو تموم نکردم چه برسه به دو جلد دیگه. ولی خب به نظر من شبهای قدر برای همینه. چه شناختی بالاتر از این که آدم به خودش بیاد و بره به سمت خداش. اون خدای واقعی. چه مناجاتی بالاتر از اینکه آدم،  با معرفت بره به سمت شناخت خدا. چه سرنوشتی از این بالاتر. چه شب قدری از این بهتر. ما تا خدامونو نشناختیم چه جوری میتونیم باهاش حرف بزنیم. چه جوری میتونیم گریه کنیم. تا نشناسیمش این دعاها چه فایده داره؟ این نمازها و مناجاتها و گریه ها چه سودی داره برای ما؟

دو شب دیگه باقی مونده...فرصتی بس بزرگ. این شبها شاید تنها فرصتهای نابی باشه که انسان میتونه به خیلی چیزا برسه. به خیلی از پرسشهای ذهنیش جواب بده. توی این یکسال اتفاقات زیادی برامون افتاده. مثلاً خود من. توی همین امسال دو بار از مرگ حتمی نجات پیدا کردم. یکی عید نوروز و یکی هم یک ماه و نیم پیش. اونم توی دو تا واقعه کاملاً شبیه هم. اتفاقی که به گفته همه شاهدان حادثه، خدا به ما رحم کرد و خیلی به خیر گذشته. خب آدم فقط تو این شبا هست که میتونه بیشتر به حکمت این جور وقایع پی ببره. وقتی خدارو شناختی، ناخودآگاه گریت میگیره، به خاک میفتی، دستتو میبری بالا، و با ذره ذره وجودت خداتو صدا میزنی. اونجاست که بوسه خدارو بر گونه هات احساس میکنی... .

خبر آمد خبری در راه است

                سرخوش آن دل که از آن آگاه است

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿حدیث درد (از وبلاگ قبلی)
سه شنبه 5 دی 1385

حدیثش تکراریست؛ ماه رمضان، دعا و مادری بالای سر فرزندش دست به دعا و امید از روی ناامیدی.

باز هم حدیثش تکراریست؛ حدیث شفا و شفاعت و دعای جوشن و شب احیاء و ضربت خوردن علی.

اما حدیث امشبم تکراری نیست. حدیث امشبم حدیث دختریست مانند همه دخترهای هم سن و سالش با همان آمال و آرزوها و احساساتی پاک و لطیف. با همان دنیای آبی هزارنقش و قلبی که دیرصباحی است با درد آشناست؛ این واژه دردناک؛ این واژه غریب و گاه قریب. نمی دانم تصورت از درد چیست. ولی می دانم معنای خراب شدن کاخ آرزوها را می دانی و خدا نکند که شنیده باشی: "بیماری لاعلاج".

بازیگر نقش اول قصه امشب - فاطمه - همه اینها را می داند. می داند که نه!... با تمام وجود حس می کند.

مدتهاست سوالهایش بی پاسخ مانده است. چرا درد؟ چرا من؟ چرا خدا و من؟ و پاسخ هایی شتابزده: "شاید گناهی کردم که تاوانش اینست" و .... . اگرچه پاسخ حقیقی را یک شب در خواب و بیداری در امامزاده ای می یابد که نمی داند کجاست. آنجا که آب شفاعت می نوشد و مدتی شفا می یابد.

امشب روی سخنم با توست. تویی که با درد آشنایی. تویی که معنای: "بنی آدم اعضای یکدیگرند" را می دانی. امروز همان روز است. یکی از اعضای این تن به یاریت نیازمند است.

امروز برای من و تو هجدهم رمضان است و برای فاطمه – و شاید فاطمه هایی دیگر - روز موعد. شاید آخرین راه درمان، اولِ راهِ شفا باشد.

 بیا امشب برای این حدیث نامکرر، مکرر بخوانیم:

              أمَّن یُجیبُ المُضطَرّ إذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُوء

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿( از وبلاگ قبلی دوشنبه 17 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

الا یا سنگهای خاره کر

           با گریبانهای زناری

   نمی دانم کدامین چاره باید کرد؟

   نمی دانم چون من یا شما آیا

                         گریبان پاره باید کرد؟

                                        یا دل را ز سنگ خاره باید کرد؟

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿یه عکس از یه دوست (از وبلاگ قبلی چهارشنبه 12 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿خوابهای آشفته (از وبلاگ قبلی)
سه شنبه 5 دی 1385

شب خوبی نبود دیشب. خیلی بد خوابیدم. یعنی چند شبه که اینطوری شدم. امروز بر عکس همیشه زود از خواب پا شدم. چند شبه که خوابای عجیب و غریب می بینم. نمیدونم واقعاً اینارو چه جوری میشه تعبیر کرد. اصلاً تعبیر دارن یا نه؟
دیشب خواب دیدم از یا خیابون سربالایی دارم میرم بالا. پیاده بودم. بدو بدو داشتم میرفتم. ولی نمیدونم چی بود که هیچکس با من همراه نبود. همه داشتن برمی گشتن. حتی بابامم منو سوار ماشین نکرده بود و مجبور بودم پیاده برم.
(با خودم میگم خدایا نکنه دارم راهمو اشتباه میرم).

خواب دیدم تو یه اتاقی بودم. اونور اتاق یه دختری نشسته بودو صورتشو گذاشته بود رو پشتی. اصلاً نفهمیدم این ناراحته، گریه می کنه یا حالش خوبه؟ چند بار صداش زدم. ولی اصلاً حواسش به من نبود. میدونستم که خواب نیست. خیلی دوست داشتم بدونم چی تو دلشه و چرا اینطوری شده ولی تو این دنیاش کسی تحویلم نمی گیره، چه برسه به عالم خواب.
پریشب خواب خیلی عجیبی دیدم. خدا کنه جزء خوابای آشفته باشه که هممون می بینیم. بعضی جاهاش که خب مشخصه که از افکار ناخودآگاه خودم بوجود آمده ولی بعضی جاهاش... . خواب دیدم تو دانشگاهمون بودم. از سلف اومدم بیرون که برم برای دوستم ژتون تهیه کنم (کدوم دوستم نمی دونم). بیرون سلف یه خونه بزرگ روستایی بود که خیلی هم کهنه و درب و داغون بود. نزدیک خونه واستاده بودم. یه چاله بزرگی هم جلوی پام بود. کاملاً حواسم بهش بود و چند بار هم به دوستم تذکر دادم که مواظبش باش. خونه مال یه پیرمرد بود که ارتفاع خونش هم از ما یه چند متری پایین تر بود. انگار چند ساعت قبلش هم بارون اومده بود. همه جا پر گل و لای بود. یه دفه از تو خونه پیرمرده صدای واق واق چند تا سگ اومد و بعد هم ناله و شیون اهالی اون خونه. چند لحظه بعد دیدم دو تا سگ دوون دوون از خونه اومدن بیرون و میومدن به طرف ما. ولی خوشبختانه مارو ندیدن و از کنار ما رد شدن. چند دقیقه ای اونجا وایستادم که ببینم چی شده. بعد از چند دقیقه دیدم چند نفر از اون خونه اومدن بیرون در حالیکه جنازه اون پیرمردو توی تابوت گذاشته بودن و تشییعش می کردن... مات و مبهوت مونده بودم. جنازه با ناباوری هر چه تمام تر از جلوی چشام رد میشد. مونده بودم چی باید بگم و چیکار باید بکنم. وقتی که همه رفتن تازه متوجه یه موضوعی شدم. با خودم میگفتم اینا چه جوری از جلوی من رد شدن و توی این چاله نیفتادن. خیلی برام جالب بود. آخه دقیقاً جلوی پام بود و اگه کسی میفتاد توش بزور میتونست بیاد بیرون.
چندین خواب دیگه هم دیدم که به علت آشفتگی بیش از حد نتونستم تو ذهنم ثبتش کنم. این چند روزه خیلی از این خوابا می بینم. از بین همه این خوابها فقط اون خواب دومی رو که دیشب دیده بودم تونستم برای خودم تعبیرش کنم. بقیشو موندم که ببینم کی میخواد تعبیر بشه.
خئا نکنه که تعبیر بشه...

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿عرفان ( از وبلاگ قبلی دوشنبه 10 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

تا مژه بستیم قیامت رسید

                     مرگ چه خواب سبکی بوده است

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿ای تو جاری توی رگهام (از وبلاگ قبلی)
سه شنبه 5 دی 1385

خیلی دلم گرفته بود. آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش. دوچرخمو برداشتم و راهی خونش شدم. خونش خیلی دور بود، ولی خب با تمام وجودم پا می زدم که هرچه سریعتر برسم. عجیب دلم براش تنگ شده بود. کوچه های اطراف خونش خیلی ساکت و خلوت بود. هیچکی اون دورو برا نبود. از دور خونشو دیدم. شوق دیدنش باعث شده بود زیاد به محیط اطرافم توجهی نکنم. رفتم جلوتر تا رسیدم در خونه. کلی آب پاشی شده بود. در زدم.
ولی انگار کسی خونه نبود. مطمئن بودم جای دیگه ای نداره و حتماً خونست. دوباره در زدم و با صدای بلند گفتم: دایی! دایی جان! منم حمید. درو باز کن. بعد از چند ماه دوری ازش، خیلی دلم براش تنگ شده بود. مخصوصاً وقتی که صداش میزدم دیگه داشت اشکم در میومد که یه دفه در باز شد و با دیدن اون چهره همیشه خندونش از خوشحالی گریم گرفت. رفتم جلوتر...بغلش کردم و کلی اشک ریختم. احساس غریبی داشتم. یه جورایی انگار دیگه هیچ آرزویی تو دلم نبود. بعد از سلام احوالپرسی رفتیم تو خونه. اونم خیلی دلش گرفته بود. گفت حمید چرا نمیای به من سر بزنی؟ بی معرفت شدی. اونوقتا که زیاد میومدی. گفتم دایی جون خودت که میدونی چقدر دوستت دارم. بخدا گرفتار بودم. نشد بیام دایی.
داییم مثل همیشه شروع کرد به شوخی کردن و کلی سر به سرم گذاشت. عادت همیشگیش بود. بعد رفت یه بشقاب سیب قرمز برام آورد. تعجب کردم. گفتم دایی این موقع سال سیب قرمز از کجا داری؟ گفت: یکی از دوستای قدیمی برام آورده و بعد شروع کردیم به خوردن میوه ها. منم هدیه ای که براش آورده بودمو بهش دادم. گفتم دایی جون میدونی که هر وقت میام پیشت هدیه ای برات میارم. تکراریه،ولی میدونم که خیلی خوشت میاد. اونم لبخند ملیحی زد و گفت: آره.
گفتم دایی چی کارا می کنی؟ مارو نمی بینی خوش میگذره؟ اونم گفت: احوالتو دورادور می پرسم. اینجا هم کاری ندارم که انجام بدم. گهگاهی دوستای قدیمی میان دیدنمو بعضی وقتا هم من میرم خونه هاشون. گفتم خب پس تنها نیستی دیگه و اینطوری بود که تا نزدیکیای ظهر با هم حرف زدیمو درد دل کردیم. دیگه وقت رفتن بود. اگر چه دوست نداشتم ازش خداحافظی کنم ولی چیکار کنم که مجبور بودم. باهاش خداحافظی کردمو از خونش اومدم بیرون.
چند قدمی از خونه دور شدم. ولی هنوز خونش دیده می شد. یه کم رفتم عقبتر طوری که خونه داییم و خونه های اطرافش همه تو دید من بودن. وسط ظهر بود. آفتاب هم مثل همیشه با اون گرمای سختش صورتمو میسوزوند. باد داغی هم وزیدن گرفته بود. وایستادم. دورو برمو نگاه کردم. تک و تنها بودم...تک و تنها. فقط گهگاهی صدای ناهنجار کلاغی بود که سکوت اونجارو بهم میزد. نگاه خونش کردم....دوباره دلم گرفت. نتونستم خودمو کنترل کنم.
یعنی منم یه روزی میام اینجا می خوابم؟؟؟
دایی جون، خدا رحمتت کنه...

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿دلتنگی (از وبلاگ قبلی پنجشنبه 6 مهر 1385)
سه شنبه 5 دی 1385

امشب حال عجیبی دارم. یعنی یه مدت شده که این حال بهم دست داده. عجیب دلتنگ شدم. عجیب بغض دارم. نه نه حالم خوبه. ولی...ولی...انگار یه چیزیو کم دارم. انگار یه چیزی یا کسی رو گم کردم. شایدم از اول نبوده با من و حالا میخوام پیداش کنم. خلاصه دلم خالی شده. خالی از همه چیزو هیچ چیز. خلم نه؟ یه جورایی احساس می کنم خیلی خیلی ازش فاصله گرفتم. یه فاصله نجومی. چه راهیو باید برم نمیدونم. کدوم کارو باید انجام بدم..نمیدونم. موندم اصلاً باید کاری بکنم یا نه ولی فقط اینو میدونم که دلتنگم...دیروز خیلی حالم گرفته بود. هم قبل از افطار و هم بعد از افطار. با شنیدن آهنگهای غمناک، همش گریم میگرفت. تک و تنها تو اتاقم بودم و تو دل خودم گریه می کردم. یه جوریایی از آیندم نگران بودم. از آینده مبهم. از اینکه چند ماه دیگه و چند سال دیگه چی میشه و به کجا می رسم. ولی نه، اینم دردم نبود. اصلاً نمیدونستم برای چی دارم گریه می کنم. ولی چشمام دلیلشو خوب می دونستن و عقدشونو با تمام نیروشون خالی می کردن.این دو سه روز هم که ماه نبود و هر چی دنبالش گشتم ندیدمش...تازه از دیشب سرو کلش پیدا شد..برم ببینم اون منو درک میکنه یا نه؟....وا...مگه میشه درکم نکنه

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿دوستان (از وبلاگ قبلی دوشنبه 3 مهر 1385)
سه شنبه 5 دی 1385

یادم رفت به دوستام سلام کنم...سلام. سلام به دوستایی که واقعاً نمیدونم چه صفتیو باید براشون بکار برد. آیا واقعاً معرفت اینه یا من دارم اشتباه می کنم.
دوستایی که نبود چند هفته ای من هیچ تلنگری بهشون نزد که حمید هم دوست شماست. حمید هم یه آدمی بود که یه روزی با شماها حرف میزد.
می دونم. می دونم مثل همیشه من دارم اشتباه می کنم. همینقدر که اومدینو نظرات خودتونو گفتین بازم ممنونم. بماند که همه از مایا پرسیده بودن که کیه و چه نسبتی با من داره و هیچکس حال من بدبختو نپرسید.
البته اینطور که فهمیدم واقعاً درد شماها از درد منم بیشتره!! دوستی که بهش رو بندازم که من حالم خوب نیست....کمکم کن و اون بگه پس مزاحمت نمیشم؟؟؟؟؟ دوستی که بگه مشکلاتتو به من بگو و بعد با یه گفتن کوچیک که تنهام بزار، تنهام بزاره
خب نشون میده که واقعاً مشکلات بزرگی توی زندگیشون دارن. منم چون حالم خوب نبود نتونستم احوالشونو درست بپرسم. ولی واقعاً تو همین شرایط سخته که آدم دوستای واقعی رو میشناسه و اینو هم دارم به همتون میگم. خیلی خیلی جدی. بدونید و باور کنید که هیچوقت یک مریض نمیاد پیش شما و التماستون کنه که کمکش کنید. بلکه این شمایید که باید ازش بخواین حرف بزنه و حتی اگه حرفی زد که خوشتون نیومد، بزارید به حساب حال بد و مریضیش.
منکه واقعاً راحت شدم. چون درد عجیبی می کشیدم...

دلسوخته تر از همه سوختگانم
از جمع پراکندۀ رندان جهانم
در صحنه بازیگری کهنه دنیا
عشقست قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم

عمریست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم  عاشق این کهنه قمارم

همیشه همه رو دوست داشتم. حتی اونایی که به دادم نرسیدن. حتی اونایی که به دادم رسیدن و یه دفه تنهام گذاشتن. حتی اونی که در چند سال دوستی هر شب به من زنگ میزد و توی این یکی دوماه فقط یکبار زنگ زد. حتی اونی که هزارو یک درد داشت و بازهم به دردای من توجه میکرد. بزارید اسمشو بگم. نه، میخوام بگم که بدونید اسم بعضی از شماهارو نمیشه دوست گذاشت. بزارید بگم که اون شخص کسی نبود جز گلبانو که اگه بگم علاوه بر اون مشکل مریضی مادرش چه مصائب دیگه ای به سرش ریخته و با توجه به همه اونا بازم از من دلجویی می کرد، مثل الان من گریتون میگیره.
خداییش من با همه ادعام ، نمیتونم مثل اون باشم. همین گریه و هق هق من براش کافیه که خدا هم به دادش برسه...


ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و ضمن مجازات
مرگست مرا، گر بزنم حرف ندامت

ولی حیف...حیف که اگرچه خیلی خیلی آرومم کرد، ولی دردم دوا نشد. درد من دردی بود که فقط و فقط چارشو توی دستای خودم دیدم

فقط و فقط این من بودم که بعد از کلی التماس به دوستا و رفیقا که "تنهام نزارین"، راهی برای دردهای خودم پیدا کردم. دردهایی که همیشه درمونش توی دستای خودم بوده. توی وجود خودم...توی دلم. شماها هنوز نشناختید منو. هنوز منو نشناختید..حتی تو! آره با توام! تو هم هنوز منو نشناختی. به همتون میگم کی هستم. به همتون میگم حمید کیه و چه قدرتی داره.
خونمو عوض کردم. خیلی جای قشنگیه. اوایل خیلی تنها بودم ولی بعدها یه ماهو پیدا کردم که همدرد منه....همدرد من مسکین. از وقتی با هم آشنا شدیم خیلی حرفا با هم زدیم. نمیدونستم ماه هم مثل من بوده. اونم مثل من بعضی شبا دلش پر درد بود. حتماً دیدینش تو آسمون...آره؟ اون شبایی که کمرشو مثل یه آدم شکست خورده کج میکنه و پشت میکنه به همه آدمای روی زمین، دردی سرتاپاشو میگیره که دردای خودمم فراموش میکنم. سرشو میزاره روی دلمو به حرفای دلم گوش میده. اون شبایی هم که با تمام قدرتش توی آسمون خودنمایی میکنه، موقعیه که اون داره درداشو برام میگه. همیشه همینطوریه. هیچوقت نزاشته چهره غمگین و ناراحتشو بینم...ولی این فقط منم که میفهمم چی میکشه..چه دردی تو سینش داره..

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت.چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی.من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب.پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتابم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو هم آیینه ی غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز حجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف دهی.مستحق نفرینی
چه دلی بود و چه دینی که ببردیش از راه
تو سرو سینه ندانم به چه کفر و دینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
از خدا خیر جهانی به دعا می خواهم
ای تو خواننده دریغم مکن از آئینی

حیف....حیف که عاشق همتونم....وگرنه هزاران حرف نگفته بود که روی دلم سنگینی می کنه و میخواستم بگم....
آخ راستی! یادم رفت..ماه که هست

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿پاسخ به سکوت چند هفته ای ( از وبلاگ قبلی شنبه 1 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
                   خودش گیره، گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل
                        جدا از این ضوابط باشه این دل
                         از این بدتر نشه رسوایی ما
                                                      که تنهاتر نشه تنهایی ما

                   که کار ما گذشته از شکایت
                   هنوزم پایبندیم در رفاقت
                   می ریزه تو خودش دل غُصه هاشو
                   آخه هیچکس نمیخواد قصه هاشو

کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزا نمی ارزه

که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿انتقال از آفتابلاگ به میهن بلاگ
سه شنبه 5 دی 1385

کار انتقال از وبلاگ قبلی به این وبلاگ آغاز شد

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ


¿چند جمله ...!!! (برای شروع دوباره)
سه شنبه 7 آذر 1385

اگر در زندگی به آنچه آرزو داری نمی رسی به این دلیل نیست که خداوند نخواسته به دعاهای تو پاسخ دهد بلکه به این علت است که آنچه تو فکر می کنیُ می گویی و عمل می کنی بر خلاف چیزی است که آرزو داری به آن برسی...

چه منبعی برای درک خدا موثق است؟

به احساساتت گوش بده...به متعالی ترین افکارت گوش بده...به تجربه ات گوش بده. هرگاه هرکدام از این برداشتها متفاوت بود از چیزی که معلمانت به تو گفته اند یا در کتابها خوانده ای...کلمات را فراموش کن. کلمات نامطمئن ترین منبع دریافت حقیقت هستند..

نوشته شده در سه شنبه 7 آذر 1385 و ساعت 06:11 ق.ظ توسط : مایا
ویرایش شده در سه شنبه 7 آذر 1385 و ساعت 06:11 ق.ظ


¿
دوشنبه 3 مهر 1385

  

نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿به خاطر آقا حمید
شنبه 11 شهریور 1385

حمید جون خیلی دلش گرفته بود. گفت اولین مطلبی که میخوای بزاری این شعرو به خاطر من بزار...میگفت خیلی از دست دوستاش میناله...

چه دردیست ، در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای ، تنها نشستن

برای دیگران ، چون کوه بودن
ولی در چشم خود ، آرام شکستن

برای هر لبی ، شعری سرودن
ولی لبهای خود ،همواره بستن

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن ...

به رسم دوستی ، دستی فشردن
ولی با هر سخن ، قلبی شکستن

به نزد عاشقان ، چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود ، غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی بر دل امید خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن

.

.

راستی تا یادم نرفته بگم هرکی با آقا حمید کار داشت حمید گفت که با جی میلش تماس بگیرند. حمید جان ایشالا که هر کجا که هستی موفق باشی...برو به سلامت

.

.

نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : مایا
ویرایش شده در شنبه 11 شهریور 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ


¿لعنت خدا بر صهیونیسم
سه شنبه 3 مرداد 1385

«اولئک یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون»

**واقعیت اینجاست**

رحمت و نصرت و درود پروردگار بر مجاهدین نستوه راه خدا...

نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در چهارشنبه 4 مرداد 1385 و ساعت 12:07 ب.ظ


¿هورااااااااا
چهارشنبه 14 تیر 1385

آخیش

         بالاخره امتحانا تموم شدSmiley

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿انگار کسی در دلمان می خواند...
دوشنبه 29 خرداد 1385

اگر تنهاترین تنهاها شوم،
                          باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!
ای عزیز ماندنی!
ای ناب سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم،
                  و از تو،
            برای همسایه مان که نان ما را ربود،
                                                        نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند،
                                     مهربانی!
برای عزیزانی که روح ما را آزردند
                                     بخشش!
و برای خویشتن خویش،
                      آگاهی،
                              عشق و عشق و عشق
                                                     می طلبیم!
                                                                   آمین!

                                                                      به یاد دکتر شریعتی


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1385 و ساعت 12:06 ب.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 29 خرداد 1385 و ساعت 09:06 ق.ظ


¿ای گل یاس کبودم فاطمه
جمعه 19 خرداد 1385

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پیكره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و كوششها و هنرمندیهاى همه در طول این قرنهاى بسیار، به اندازه این یك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مریم را باز گویند كه:
"مریم مادر عیسى است".

یاس کبود

و من خواستم با چنین شیوه اى از فاطمه بگویم، باز درماندم:
خواستم بگویم:
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه مادر حسنین است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم كه فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است.

"دکتر شریعتی"

نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1385 و ساعت 11:06 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در جمعه 19 خرداد 1385 و ساعت 11:06 ق.ظ


¿به کجا چنین شتابان...
شنبه 6 خرداد 1385

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو!

برای دیدن عکس با اندازه واقعی، کلیک کنید!

و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را... هنوز را 

نوشته شده در شنبه 6 خرداد 1385 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 13 خرداد 1385 و ساعت 10:06 ق.ظ


¿
شنبه 30 اردیبهشت 1385

نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 30 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ


¿تولد تولد تولدت مبارک!!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1385

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااSmiley

تولد علیرضا مبارک!Smiley

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ


¿فردا
شنبه 2 اردیبهشت 1385

این متنو حتماْ تا آخرش بخونین

یاد من باشد فردا حتما

دو رکعت راز ، بگویم با او

و نخواهم از او ، که مرا دریابد

و دل از هر چه سیاهی است ، بشویم فردا

 

یاد من باشد ، فردا حتما

صبح بر نور ، سلامی بکنم

سیصد و شصت و چهار غفلت را ، من

فراموش کنم

سینه خالی کنم از ، کینه این مردم خوب

و سلامی بدهم ، بر خورشید

 

یاد من باشد ، فردا دم صبح

خواب را ترک کنم ، زودتر برخیزم

چای را دم بکنم

و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم

در جوار گل یاس

نان و چایی بخورم

برکت را بتکانم به حیاط ، یا کریمی بخورد

 

یاد من باشد ، فردا حتما

ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم

و نخندم دیگر ، به ترک های دل هر گلدان

چوبدستی به تن خسته گل ، هدیه دهم

حوض را آب کنم ، و دعایی به تن خسته این باغ نجیب

 

یاد من باشد فردا

به دل کوزه آب ، که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبت ، بزنم

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند

آبرویش نرود

رخ آیینه ، به آهی شویم

تا که من را بنشاند در خویش

من در آینه ، خواهم خندید

خاطر آینه از اخم ، به تنگ آمده است

 

یاد من باشد ، از فردا صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا ، آب ، زمین

مهربان باشم ، با مردم شهر

و فراموش کنم ، هر چه گذشت

خانه دل ، بتکانم از غم

و به دستمالی ، از جنس گذشت

بزدایم دیگر ، تاریِ گرد کدورت از دل

مشت را باز کنم ، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش

دست در دست زمان ، بگذارم

 

یاد من باشد ، فردا دم صبح

به نسیم ، از سر صدق ، سلامی بدهم

و به انگشت ، نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد ، فردا

زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ، ولی

کاسه ای آب ، به پشت سر لبخند بریزم ، شاید

به سلامت ، ز سفر برگردد

بذر امید ، بکارم در دل

لحظه را دریابم

 

من به بازار محبت ، بروم فردا صبح

مهربانی خودم عرضه کنم ، یک بغل عشق ، از آن جا بخرم

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی دل همسایه خود ، شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را ، با خود

و بدانم دیگر ، قهر هم چیز بدی ست

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم ، مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی ، خواهم رفت

و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن ، فردایی

 

یاد من باشد

باز اگر فردا ، غفلت کردم

آخرین لحظه فردا شب ، باز

من به خود باز بگویم این را :

یاد من باشد ، فردا حتما

دو رکعت راز ، بگویم با او

صبح بر نور ، سلامی بکنم

پرده از پنجره ها بردارم

   آه ، ای غفلت هر روزه من

        من به هر سال که بر من بگذشت

                                 غرق اندیشه آن فردایی

                                                         که نخواهد آمد

 

                   می نشانم به جامه عمرم ، سیصد و شصت و پنج غفلت را

 

 

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1385 و ساعت 09:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿جایزه! جایزه!
یکشنبه 20 فروردین 1385

یه خبر مهمSmiley

میخوام یه تغییر بزرگی تو وبلاگ بدم. روز ۵شنبه هرکی زودتر بگه که چه تغییری دادم یه جایزه پیش من دارهSmiley. البته تغییرش اگرچه بزرگه ولی دیده نمیشه...فقط یه کم باید کنجکاو باشین!! SmileySmiley

با کدهای html صفحه هم ور نرین که وقتتونو تلف میکنین. اگه بخواین همینطوری میتونین پیداش کنین.

به نفرات اول تا پانصدم هم جوایز نفیسی اهدا خواهد شد!!Smiley

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1385 و ساعت 01:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در یکشنبه 20 فروردین 1385 و ساعت 09:04 ق.ظ


¿به دیدارم بیا امشب
جمعه 18 فروردین 1385

به دیدارم بیا هر شب                                                             

     در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند                              

         دلم تنگ است

         بیا ای روشن

                   ای روشن تر از لبخند

         شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

                                      دلم تنگ است

                                                        بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

                                                        در این ایوان سر پوشیده و این تالاب مالامال

                                                       دلی  خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها

                                                       و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

                                                       بیا ای همگناه من در این برزخ

                                                       بهشتم نیز و هم دوزخ

                                                       به دیدارم بیا ای همگناه ای مهربان

                                                      که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بیگناهی ها

                                                       و من می مانم و بیداد بی خوابی

       در این ایوان سر پوشیده متروک

         شب افتاده ست و در تالاب من دیریست

           که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها  پرستو ها

            بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

             بیا ای روشنی اما بپوشان روی 

              که می ترسم ترا خورشید پندارند

                                                          و می ترسم  از خواب برخیزند

                                                           و می ترسم که چشم از خواب بردارند

                                                             نمی خواهم ببیند هیچکس ما را

                                                                                                      نمی خواهم بداند هیچکس ما را

                                                                و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

                                                                پرستو ها که با پرواز وبا آواز

                                                                 و ما هیها که با آن رقص غوغایی

                                                                   نمی خواهم بفهمانند بیدارند

                              شب افتاده است و من تنها و تاریکم

                        و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند

                              پرستو ها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

                                                     بیا ای مهربان با من!

                                                     بیا ای یاد مهتابی

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1385 و ساعت 09:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 19 فروردین 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ


¿
جمعه 18 فروردین 1385

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1385 و ساعت 09:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿سلام نوروز ما بر حسین
دوشنبه 29 اسفند 1384

به نام خداوندگاری که جا به جائی روزان و شبان، در ید قدرت اوست.

" اربعین " لغت آشنای ادبیات دینی است. اربعین حدیث، اربعین منزل، اربعین لیله، اربعین رجال، ... اربعین حسینی.

امسال، عید نوروز با سالروز اربعین حسینی تقارن یافته است.

تلاقی دو مناسبت گرانمقدار صاحب سنه، فراهم آور بستر تحلیل اندیشه ها و قضایای بشری است، پیرامون آنچه گذشته و آنچه خواهد شد.

شادی و عزا.

جمع اضداد، کار سختی است. فقط با غنای فرهنگ و تمدن، و تکامل ایمان و اعتقاد میسور است.

اسلام، نوروز را بیش از آنچه بود تجلیل و تقویت کرد.

نمایشگر زیبائی و محاسن این جشن، پردازش عبادی و یادآوری نعمت های الهی و گرامی داشت یاد و خاطره بزرگان دین – همان رادمردانی که آفریننده ی صحنه های شگفت تاریخ هستند- می باشد.

حقیقت، جاودانه است، نه آتش.

آدمی با برافروختن آتش هیزم نمی تواند اهریمن را از خویش براند.

برای یزدانی شدن لازم است رذایل نفسانی را به شعله کشید و سوزانید.

 

کسی نمی داند امام حسین (ع) چند بار کلمه " ایران " را در حضور " شهربانو " بر زبان جاری ساخته اند که اکنون فرشته های آسمانی از ثبت ثواب حسین حسین گفتن ایرانی ها عاجزند..

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1384 و ساعت 06:03 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 29 اسفند 1384 و ساعت 06:03 ق.ظ


¿؟؟؟
یکشنبه 28 اسفند 1384

در جایی نوشته بود :

اگر خواهان یک ساعت شادی هستید، چرت بزنید!اگر خواهان یک روز شادی هستید، به مسافرت بروید! اگر خواهان شادی یک هفته ای هستید، به مرخصی بروید! اگر خواهان شادی یک ماهه هستید، ازدواج کنید! اگر خواهان شادی یک ساله هستید، ثروتی به ارث ببرید! اما اگر خواهان شادی برای همه عمر هستید، از هر کاری که می کنید، لذت ببرید.

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1384 و ساعت 07:03 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿بد نیست...
پنجشنبه 25 اسفند 1384

بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم
بد نیست اگرخانه ما سیمانی است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم
هر وقت زیادمان دلی میشکند
بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم
من عاشق و تو هر که در این عصر غریب
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1384 و ساعت 07:03 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -


¿رها در آسمان
دوشنبه 15 اسفند 1384

گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود ,

وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی می اندازی ...

به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ,

دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی !

همین کافیست ...

کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند ,

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان

عجب سفر باشکوهی !

از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی ,

دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد ...

ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی !

اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند ؟

عجب !      چه انسان هایی !        چه قلب هایی !      و  چه ...

آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی ,

یک شب رها !    رها در آسمان ...

در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند :

پیاده شو ! به مقصد رسیدیم ,

چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است !

اصلا باور کردنی نیست !  انگار اینجا دنیای دیگری است !

بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است ...

ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند ,    

و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی !

ماه ورودت را تبریک می گوید ,

آن وقت تو در دلت می گویی :

چه سعادتی ...

در جمع عاشقان آسمان ... 

میهمانیشان ساده است و  عجیب دلهاشان خدایی ...

از یکی از ستاره ها می پرسی :

راستی هر شب اینجا مهمانیست ؟

و او در پاسخ تو می گوید :

دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست !

کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی ...

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 15 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ


¿التماس دعا
پنجشنبه 4 اسفند 1384

 خدایا !

من از تو خواهش می کنم،خواهش بنده خاضع ذلیل وفروتن وسربه زیر.

خدایا

ومن از تو سوال می کنم سوال کسی که بیچارگیش شدید گشته و در سختیها حاجتش را در پیشگاه تو فرود آرد،وبه آنچه نزد تو است رغبتش عظیم وبسیار است.

خدایا

سلطنتت عظیم وبزرگ است ومکان ومقامت عالی وبلند است ومکرت مخفی وپنهان،وحکم وفرمانت ظاهر وآشکار،وقهر وغلبه ات غالب وقدرت وفرمانت نافذ است،وفرار از حکومتت ممکن نیست.

خدایا

نیابم برای گناهانم آمرزنده وبخشنده ای،وبرای زشتیهایم پرده پوشی ونه اینکه چیزی از عمل زشتم را به خوبی بدل کند جز تو منزهی تو از هر عیب وبه حمدت مشغولم،وبه نفسم ظلم کردم وبا جهل ونادانیم جرات کردم بر گناه،وآرامش داشته وخاطرم آسوده بود که از قدیم مرا یاد کردی وبرمن منت گذاشتی ولطف واحسان نمودی.

دعای کمیل

خدای من

چقدر از زشتیها راازمن پوشاندی وچقدر از بلاهای سنگین را از من بگردانی وچه بسیار از لغزشها که مرا از ارتکابش نگه داشتی،وچقدر از بدیها ومکروهات که از من دفع کردی وچقدر از مدح وثنای زیبا که من اهلش نبودم وتو پخش نمودی آن را.

!ای مولای من!.خدایی نیست جز تو. !.!.!: که با من مسامحه کنی وبه من رحم کنی ومرا به قسمتت راضی وقانع سازی ودر جمیع حالات مرا متواضع گردانی.

تو را سپاس ای مهربانترین مهربانان...

تو را سپاس

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در جمعه 5 اسفند 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ